تبليغاتX
نشریه تخصصی فرهنگ انتظار پیرامون مهدویت

 

جهان در انتظار توست

ای سید ما ای مولای ما (عج) ، ما آنچه باید بکنیم انجام میدهیم و آنچه باید گفت گفتیم و خواهیم گفت، من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید ، همه اینها را در راه این انقلاب و این اسلام فدا خواهم کرد. اینها هم نثار شما باشد.
سید ما مولای ما دعا کن برای ما. صاحب ما و صاحب این کشور و صاحب این انقلاب تویی. پشتیبان ما شما هستی. ما این راه را ادامه خواهیم داد . با قدرت هم ادامه خواهیم داد. ما را با دعای خویش پشتیبانی فرما. (مقام معظم رهبری)

http://irnon.com/post-2852.aspx

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 18:56

غمخوار امام زمان (عج) هم رفت و ما هنوز لایق ظهور نشده ایم..

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:40

ثبت نام اینترنتی مرحله چهارم کلاس های مجتمع فرهنگ انتظار

قابل توجه علاقه مندان ثبت نام اينترنتي كلاس هاي آموزشي  مرحله چهارم (اسفند 87)

کلاسهای  آموزشی فنی و حرفه ای :
رایانه کار درجه 2   ؛    تعمیرات تلفن همراه


کلاس های تقویتی و رفع اشکال :
ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، ریاضی

روي گزينه "نظر بدهيد" كليك كرده و مشخصات خود را كه مي بايست شامل :

نام و نام خانوادگي

نشاني

نوع آموزش درخواستي

شماره تماس

باشد را وارد نمايید.

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 13:55

ثبت نام كلاس هاي آموزشي

با سلام

علاقه مندان جهت ثبت نام اينترنتي كلاس هاي آموزشي

رايانه كار ، زبان انگليسي(مكالمه) و حسابداري

روي گزينه  "نظر بدهيد"  كليك كرده و مشخصات خود را كه مي بايست شامل :

نام و نام خانوادگي

نشاني

نوع آموزش درخواستي(رايانه كار ، زبان انگليسي(مكالمه) و حسابداري)

شماره تماس 

باشد را وارد نمايند.

با تشكر

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:21

سخن روز

ذهنهای بزرگ درباره اندیشه ها سخن می گویند؛

ذهنهای متوسط درباره رویدادها

و کوته بینان درباره افراد. وبلاگ دكتر شاه محمديحمدي

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:23

او مي آيد..

خوش خبر باش كه يك خوش خبري ميآيد      

خبر تازه تر از تازه تري ميآيد

 

مژدگاني بده اي عاشق وامانده ز عشق

كه ز معشوقه به عاشق اثري ميآيد

 

از رخ ماه و سر زلف خم اندر خُم يار

بوي خوش همچو نسيم سحري ميآيد

 

كم دگر ياد كن از لعل شكر بار بتان

شُكر ايزد كه شكن در شكري ميآيد

 

همچو يعقوب مكن گريه كه دوران تو شد

مه يوسف صفتت ازسفري ميآيد

 

آه كمتر بكش از قامت شمشاد وشي

آنقدر سرو شكن با ثمري ميآيد

 

صبر گر آوري از اين غم تنهايي خويش

نوبت صبر كه طي شد ظفري ميآيد

 

اي گداي ره عشق و همه عمر اسير

به فقيران ز وفا تاج سري ميآيد

 

«نيري» خرم و خوشدل بنشين در سر ره

   خوش خبر باش كه خرم پسري ميآيد.

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 18:9

اي آقا و سيد من با تو مي گويم؛ كه چگونه از فراقت ، چشم ها از نور رفت و اشك ها جاري گشت و چه جان ها كه به حسرت ديدار تو زهر فراق را چشيده و از جهان فاني رخت بر بسته است.

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 11:20

سلام

با تبريك ميلاد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و آرزوي ظهور حضرت يار..

با تشكر از كليه كساني كه سي دي فرهنگ انتظار را كه بطور رايگان توزيع گرديد با تمام وجود مشاهده فرمودند

خواهشمند است نظرات خود را در قسمت "نظر بدهيد" وارد فرماييد.

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 23:42

سلام

با سلام خدمت شما دوست گرامي و محترم

اولا واقعا شرمنده هستيم كه مدتي در اين عرصه ضعيف شديم

اما دلمان گرم بود به حضور پر بار شما عزيزان

 

حقيقتا در اين مدت تصميم گرفتيم يك كار فرهنگي در مسجد فيروزآبادي شهرري انجام دهيم و آن برگزاري دوره هاي آموزشي فني و حرفه اي بود. كه براي اين امر بايستي به ارگان هاي مختلفي مراجعه مي كرديم.

از اينرو خيلي دوره سختي بود. احتمالا تا 2 هفته ديگر درگير شروع دوره باشيم

به محض افتتاح حتما دوباره وبلاگ را با اخبار تازه تر فعال مي كنيم..

حتما دعا كنيد بتونيم اين كار موثر رو انجام بدهيم..

و از صاحب كار هم بخواهيد كمكش را از ما دريغ نفرمايد.

 

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 11:16

عاشقانه

امانت چاه
مولاي ما!... فرزند لافتي! ذوالفقار عمري است چشم به راه دارد تا تو بيايي.

نداي «فزت و رب الكعبه» تاب و قرار از او ربوده است. آه... ذريه علي(ع)، فرزند غريب كوفه صداي درد دل غريبانه پدر را مي شنوي؟ چاه منتظر توست، تا حق امانت ادا كند.
مهدي جان! زين واژگون ذوالجناح را كي سامان مي بخشي؟ كي نداي «هل من ناصر...» سالار شهيدان را پاسخ مي گويي و نامهاي از ياد رفته شهدا را ديگر بار ملكه ذهنها مي سازي؟ منتقم آل رسول(ص) كي مي آيي؟

ديري است تابلوهاي شهيدانمان خاك غربت گرفته اند و حال آنكه هر روز در اين سياه بازار تابلوهاي تازه اي چشم ها را خيره مي سازند، تابلوهايي از چهره آدمها با رنگهايي جذاب و گيرا.

آه، مولاي من! اين نجابت گمشده و اين غيرت بر باد رفته را بدون تو چگونه بازيابيم؟

خسته ام، خسته از اين ديوارها، از اين شهر بي در و پيكر و از اين آدمهاي غفلت زده! دلم گرفته است، هواي تازه مي خواهم. ديگر كوچه و بازار و خيابان، روح خسته ام را نوازش نمي دهد. به نقل از روزنامه كيهان

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:24

عاشقانه

كدامين لب به ذكر شهادتين گشوده گشت و در حسرت ديدارت نسوخت

كدامين چشم ماه را ديد و ديدارت را تمنا نكرد

سالهاست چشمانم بدنبال جاي پاي تو مي گردد و دستهايم به عشق لمس خاك پايت مي لرزد.

بارها دل را به اميد ديدارت آرام وآتش شوق را به آب ديده خاموش كردم.

غمت را در نهانخانه جان مهمان كردم و در حسرت تماشاي چهره زيبايت زندگي نكردم كه فقط زنده ماندم .

اي بزرگوار تو را به خدا ، تو را به مهربانيت سوگند، ياريم كن تا با تو بگويم ..

تنها دل دريايي تو مي تواند سنگ صبور امني باشد.

دلم دردمند است و پايم خسته

خيابان هاي يخ زده قطبي در نگاه نافذ و گرمت ذوب مي شوند.

 

ادب گفتار و كلامت لطافت و زلالي آب صاف جويباران را مي نماياند

پرستوي زيباي ما

آيا با بهار مي آيي تا اميد بخشي و روح و زندگي به كالبد خسته و فرسوده مان بدمي ؟

آيا  مي آيي تا شكوفه ها بشكفند و بلبلان نغمه سرايي كنند

... كي مي آيي ؟

 حسن فلاح

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:5

میلاد با سعادت امام حسن عسگری علیه السلام بر منتظران ظهورمبارک باد

ما برای پناهندگان پناه، و برای جویندگان روشنایی و نور و برای آنان که دست به دامان شوند حافظ و نگهبانیم. هر کس ما را دوست بدارد در درجات عالی با ما خواهد بود و هر کس از ما منحرف گردد به سمت آتش سوق داده می شود.

 

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:56

تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:45

عاشقانه

لیوان آب صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!: گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0 *فاطمه مردانی*ساغر

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 23:23

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

اوخواهد آمد...

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 12:11

هفدهم ربیع الاول . میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع)

سالروز میلاد پر برکت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و فرزند عزیزش امام جعفر صادق علیه السلام بر عموم مسلمانان مبارک باد...

ای واژه های مهربان! چگونه می خواهید شعف دل را واگویه کنید؟ مهربان ترین فرشته خاکی می آید و دل کائنات نزدیک است از شوق قالب تهی کند. او از حق آمده و به حق برانگیخته شده است. ابتدا و انتهایش رنگ خدایی دارد. آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحید است که برف ظلم را آب می کند و نوید بهار می دهد. قلب عالم امکان است. جریده هستی است. افلاکی ترین فرشته خاکی است. پادشاه لولاک است. مصطفی است. برگزیده حق است. نامش بلند و دینش پاینده!

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد

وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد

عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد

چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى ‏گيرد از خيال محمد

«سعدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 1:33

در آرزوی وصال

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان که این گدا هم برسد به آرزویی

انتظار ماندن در آرزوی وصال است.انتظار پر کشیدن به سوی میعاد است که در آنجا به روی از راه رسیدگان در می گشایند.انتظار لحظه ناب تطهیر است.مهلتی برای عشق ورزیدن و خلوص است که گاه تلخ مینماید در تحمل فراق و گاه شیرین است به سودای لقاء.انتظار داغی است که بر سینه عشاق میزنند تا آن هنگام که سفیران دوست می آیند و شایستگان دیدار را با خود می برند.

آنان که این داغ بر سینه ندارند بمانند و نیایند.انتظار گاهی زود به پایان می رسد و تنها در آمدنی و رفتنی خلاصه می گردد و گاه طولانی است؛در حکم کوره ای گداخته که جانها را به آبدیدگی آهن تفتیده بدل می سازد.اما انتظار طولانی هم سرانجام روزی به پایان می رسد اگر واقعا منتظر باشیم......

و وصال ؛فرجام این انتظار است؛همان نسیم بهاریست که لاله ها را به شکفتن وا می دارد .

شهری است که به پاداش آن همه صبر،درجان تشنه ی منتظری می ریزند.

روز و شب اندر نمازم تا که رخسارت ببینم

یا به رازم در کلیسا روی مهتابت ببینم

همچو مجنون سر نهم اندر بیابان تا که لیلی

لعل خونی،چشم هستی،روی چون ماهت ببینم

هر کجا نظر فکندم،هر کجایی سر کشیدم

مست هر میخانه گشتم روی شادابت نبینم

کم شود مهر از دل هر کس نبیند روی یار

مهر من افزون بگردد گرچه در خوابت ببینم

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 12:9

چشمم به در سياه شد اما نيامدی
زيباترين شكوفه بستان احمدی
گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار
خواهند ماند، تا كه بگويند آمدی

   اگر مهر انتظار را بر قلب هايمان حك نكرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند، معلوم نبود در اين تاريك روشن مبهم و اين گردش ممتد و كشدار ثانيه ها كه روز و شبش يكسان است، اين همه دلواپسي، اين همه حسرت و اين همه سوز و گداز را به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش مي برديم و از كه پناه مي جستيم.روزها آنقدر با رنگ و نيرنگ آميخته است كه روزمان را از شب نمي شناسيم و اين ابر، ابرهاي تيره حريص آنچنان وسعت آسمان را بلعيده اند كه ديري است رنگ خورشيد را نديده ايم. همه جا تاريك و ظلماني است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ هاي تاريخ را برفرازش بياويزي، باز چاه و چاله را نمي بيني و پا به لجنزاري مي گذاري كه بيرون آمدن از آن طاقت فرساست، گويي چشم بسته راه مي روي كه برادرت را، همسايه ديوار به ديوارت را كه براي تامين معاشش تكه اي از وجودش را به حراج مي سپارد، جان مي فروشد تا آبرو بخرد را نمي بيني يا نه، شايد هم مي بيني، اما براي راحتي وجدانت، عينكي سياه به رنگ دلت به چشم مي زني تا نبيني، تا آزاد باشي، آه چه اسارتي؟! مولاجان، فضاي غبارآلودي است، يلداي غريبي است، پس، در كدامين سپيده لايق، ذوالفقار تو سياهي شب را مي درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پيوند مي زند!

    فرزند لافتي! ذوالفقار عمري است چشم به راه دارد تا تو بيايي؛ نداي «فزت و رب الكعبه» تاب و قرار از او ربوده است. آه... ذريه علي(ع)، فرزند غريب كوفه! صداي درد دل غريبانه پدر را مي شنوي؟ چاه منتظر توست، تا حق امانت ادا كند. مهدي جان! زين واژگون ذوالجناح را كي سامان مي بخشي؟ كي نداي «هل من ناصر....» سالار شهيدان را پاسخ مي گويي و نام هاي از ياد رفته شهدا را ديگر بار ملكه ذهن ها مي سازي؟ منتقم آل رسول(ص) كي مي آيي؟ ديري است تابلوهاي شهيدانمان خاك غربت گرفته اند و حال آنكه هر روز در اين سياه بازار تابلوهاي تازه اي چشم ها را خيره مي سازند، تابلوهايي از چهره آدم ها با رنگ و آبي جذاب و گيرا. آه، مولاي من! اين نجابت گمشده و اين غيرت بر باد رفته را بدون تو چگونه بازيابيم؟ خسته ام، خسته از اين ديوارها، از اين شهر بي در و پيكر و از اين آدم هاي غفلت زده! دلم گرفته است، هواي تازه مي خواهم. ديگر كوچه و بازار و خيابان، روح خسته ام را نوازش نمي دهد.

    اي طبيب حاذق روح و روان، اي طبيب موعود، موعد ملاقات ما كي مي رسد تا با دم مسيحاييت روح زندگي را در كالبد زندگي بي روحمان بدمي و بر قلوب غريبمان، آسمان آسمان عاطفه بباري. براي جسممان وسايل راحتي آن قدر فراهم است كه به زودي از كار مي افتيم و آن قدر اشباع شده ايم كه به زودي خالي مي شويم، اما آيا اين روح خسته و سرگردانمان را خريداري هست؟! آيا جوابي هست كه سوال تشنه روحمان را سيراب سازد و آبي هست كه ريشه خشكيده اش را آبياري كند؟ اي بيكران معرفت! كي مشكت را پرآب مي سازي، تا بر وسعت دل هامان بتازي و بنياد تشنگي براندازي؟ اي باغبان مهربان بستان معرفت! گاه آفت زدايي رسيده است. اين نازنين نهال هاي طوفان زده و اين جوانه هاي آفت گرفته را مگر به جز دستان شفابخش تو التيامي هست؟ مسيحا نفس دوران! كي مي آيي؟ كدامين آدينه را به قدوم سبزت متبرك خواهي كرد تا سوال بي جواب عاشقان را كه هر جمعه با سوز و گدازي عاشقانه فرياد مي كنند: «اين الطالب بدم المقتول بكربلا» پاسخ گويي، سرور غريبان، مولاي غريبان! بر غربت دل هايمان ببار كه ديري است شاهد غروبي غريبيم.

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 1:5

مولای عشق

مولاي من! سال هاست كه كاسه هاي صبرمان لبريز شده است و آتشفشان دل مان فعال. سحاب چشم مان جز خون نمي بارد و در دشت دل مان جز خار غم نمي رويد. امواج خون در درياي ديده مان مي غرد و ساحل پلك مان را مي فرسايد. لب هاي مان از فرط عطش ترك خورده اند و گوش هاي مان از كثرت ناله ها كر شده اند. زبان هايمان از شدت ترس لكنت گرفته اند و صداهاي مان در حنجره ها خفه شده اند.

    اما مولاي من! هنوز هم در دل شب هاي تاريك يأس، در قعر درياي هولناك خون، بر فراز آسمان دودآلود زمانه، از درون ظلمتكده دنيا، از گوشه هاي نمين سياه چال هاي ظلم، از زير آوارهاي فقر، از كنار چشمه سارهاي مادي، از ميان انسان هاي بي دين... عده اي تو را مي طلبند و ذكر نام تو را زمزمه مي كنند. يعني كه اي يوسف اسلام، بيا كه چشمان يعقوب جهان كور شده است.

    يابن ياسين! در سيناي عشق تو سينه ها چاك كرده و تن ها صف به صف آراسته ايم تا شاهدان نخستين قدوم مبارك تو باشيم. آري! سال هاست كه در پي يافتن وجود نازنينت خانه به دوشيم. آوارگي گرچه سنت ديرين عشق است كه عاشق را چاره اي جز استمرار و احياءاش نيست، اما اي نازنين معشوق! هيچ شنيده اي كه معشوقي عاشقش را در دار هجران رها كند و در آتش خيال وصلش بسوزاند؟ هيچ شنيده اي كه عاشقي به جرم عشق، در دادگاه معشوقش محاكمه گردد؟! هيچ شنيده اي كه فرقت عاشق و معشوقي قرن ها به طول انجامد؟ پس اي مولاي من! «الي متي احار فيك»؟

    مولاي من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل هاي بوستان حيات ابناي آدم عليه السلام دستخوش شبيخون طوفان هاي خزان شده است. بيا كه همسنگران خداجو و عاشق پيشه ام يك يك شهيد ظلمت زمانه گشته اند. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان هامان طراوت و سرور را ارزاني دار.

    مولاي من! دوست داشتم در فراسوي مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معني كنم، غزلي همسان زيبايي هايت بسرايم و مثنوي مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادي نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بي جوهر. ما انسان هاي هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت فرسا چه مي توانيم بگوييم جز اينكه: «اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا - صلواتك عليه و آله - و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 1:3

شهادت امام حسن عسگری (ع) را به پیشگاه حضرت ولیعصر(عج) و عموم شیعیان تسلیت می گوییم

نوشته شده توسط فرهنگ انتظار در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 0:15

: منوی اصلي :

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

: نویسندگان :

فرهنگ انتظار
mahdi
hamed

: آرشيو :

تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

: پيوندها :

منتظرم تا که او برگردد...
آسمانی ها
حسرت ظهور
منتظران آقا امام زمان(عج)
چشم انتظار باران
حسرت ظهور- دو منتظر عاشق
منتظر
شايد اين جمعه بيايد شايد(رفيق)
بركه اي به نام... ، غدير اقيانوسي به نام ولايت
برکت
نتیج آزمون بهمن ماه
فرهنگی
:: سرباز امام زمان ::

: آمار وبلاگ :

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

: طراح قالب :


Sarbaze Imam Zaman

فرهنگ انتظار